تبليغاتX
"به درگاهت امدم بنده وار"
"به درگاهت امدم بنده وار"

بی تو چه کنم؟

نیازمند

جمعه 1391/02/15 ساعت 3:44 بعد از ظهر

جســـارت مـــی خــــواهــد!!!

نــزدیــک شــدن بــه افــکــار دختــری...


کــه روزهـــا...

مــردانــه بـــا زنــدگــی مــی جنـــگد ...

امــا شـــب هــا...

بالــشــش از هـــق هـــق هـــای دختــــرانه خیــــس اســـت ...



++قلبی که عشق ندارد

وبه عشق نیاز دارد

ادمی راهمواره ملتهبانه به هرسو میکشاند

++حالم اصلا خوب نیست

خیلی داغونم,ازهمه طرف داره بهم فشار وارد میشه

وقتی روحم کم بیاره جسمم خود به خود مریض میشه

الان هم از نظر جسمی خیلی مریضم وهم از نظر روحی

شاید اگه فقط یه نفر بود که حرفمو میفهمید به اینجا نمیرسیدم

ولی حتی یک نفرم نیست حتی یک نفر

++وقتی ی نفر از نظر جسمی مریض بشه همه میدون طرفش وهمش این شعرو تکرار میکنن(بنی ادم اعضای یک دیگرند)...خیلی خنده داره خیلی

++چه روح لطیفی

روحی که دردهای حقیر را پس میزند؛ازبابت داشتن تو خوشحالم



نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


تو

چهارشنبه 1391/02/13 ساعت 8:10 بعد از ظهر

تورو میخوام واسه تمام اون لحظاتی که قلبم دیوانه وار نیاز داره

که بهت بگه

:"چقدر دوستت دارم"

++دیگه واقعا من موندم؛توی کتاب ژید نوشته بود:

اگرروح شماارزش چیزی رادارد دلیل برآن است که بیشتراز دیگران سوخته

روح من خیلی سوخته,شاید بیشتراز خیلی پس چراروح من هنوز ارزش اون چیزیو که میخوام پیدانکرده

و اما شاید این توهستی که باید بفهمی تو,توای که برای من تو هستی

گاهی وقتابه ارزش این کلمه ی تو فکر میکنم

اگه واقعا از گنجینه ی زبان فارسی حذف بشه هیچ کلمه ای جانشین اون نیست

پس چه ارزشی داری تو

++دلم میخواد روحم خیلی سختی بکشه,من خیلی قلب و روحمو دوست دارم,روح وقلبی که پراز درد ورنج اند

++گاهی دلم میخواست همچون شمولیت بودم(الهه ی سلیمان)

++تروخدا برام دعا کنین,از نظرروحی کم اوردم




نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


مادرم زهرا

سه شنبه 1391/02/05 ساعت 5:56 بعد از ظهر

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است.(دکترشریعتی درکتاب فاطمه فاطمه است)


++وازامشب است که تنهایی های علی شروع میشود

مظلوم ترازاین خاندان سراغ ندارم

خدایا چیزی به مابده که اسوه والگویی باشیم از فاطمه ان شیرزن که خداتمام هستی را به لطف برکت او افرید

خدایا به مردان ماغیرت به زنان ما عفت عطا فرما

خدایا زندگی تمام مردان وزنان مارا چون علی وفاطمه گردان که چه لطف بزرگی همچون انان شدن

میسوزم از مظلومیتت

علی چه سخت بود لحظه ی وداع بافاطمه,,تو و ان چادر خاکی

تو آن سیلی در کوچه های مدینه,,تو و مادرم فاطمه

ومن میخوام همچون تو باشم

++اقا جون دورت بگردم تسلیت

صاحب این ماتم توای

++عشق یعنی دل سپردن در الست از می وصل الهی مستِ مست
عشق یعنی ذكر ناموس خدا یا علی گفتن به زیر دست و پا
عشق یعنی جلوه صبر خدا شرم ایوب نبی از مرتضی
عشق بر دلداده فرمان می‌دهد عاشق جان داده را جان می‌دهد
عشق باعث شد كه دل سامان گرفت پشت درب خانه زهرا جان گرفت
عشق یعنی انقلاب فاطمه از كبودی چشم تار فاطمه
عشق یعنی عشق ناب فاطمه بیت الاحزان خراب فاطمه

++بانو دریاب ضعیفان را دروقت توانایی




نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


سکـــــوتـــــ

جمعه 1391/02/01 ساعت 2:17 بعد از ظهر
اگر توانستم بانگاهم سخن ميگويم
نفهميدند با لرزش دستانم
بازهم نشد بااعتراض
طاقتم لبريز شد با فرياد
وقتي ديگر نشدو نفهميدند
با سکــــوتــــــ
                        که انموقع است  تا مرز سکته ومرگ پيش مي روم
ومن ساليان سال است
                           زنده به گور شده ام

++چه سکوت هايي که زندگيمان را بر باد بدهد

سکوت من فريادیست بس بزرگ

++خسته شدم ديگه ازبس اين جمله رو شنيدم:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ميباشد
ازت بدم مياد واقعا ادم بي خودي هستي
برو به جهنم

++خداوندا !مگذار آنچه راکه حق ميدانم ،بخاطر آنچه که بدميدانند کتمان کنم.

خدايا !انديشه و احساس مرا درسطحي پايين ميار که  زرنگي هاي حقيروپست هاي نکبت بار  و پليدان شبه آدمهاي اندک رامتوجه شوم،چه دوست تر ميدارم بزرگواري گول خورباشم تا همچون اينان کوچکواري گول زن!

خدايا !مرابه ابتذال آرامش و خوشبختي نکشان.اضطرابهاي بزرگ ،غمهاي ارجمند و حيرتهاي عظيم رابه روحم عطاکن.

سخت است حرفت رانفهمند،سخت تراين است که حرفت را اشتباهي بفهمند،حالاميفهمم که خداچه زجري ميکشد،وقتيکه اين همه آدم حرفش را که نفهميده اند هيچ،اشتباهي هم فهميده اند.

شهيد متفکر دکتر علي شريعتي

++غلط کرده هر کي بياد بگه دکتر سکولار يا سني بود
اون مرد عارف ومسلکي بود که امثال توي تازه به دوران رسيده نميشناسنش

++بمان ستاره که بي تو بهار ميميرد
وبهار اخرين روزهاي عمرش را ميگذراند



نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


قلب داغدار من

شنبه 1391/01/26 ساعت 6:16 بعد از ظهر
ماندن يا رفتن

ديگر واقعا مسئله ي مهمي نيست

مي ايندو مي روند راحت تر از خوردن آب

                          حالا
                               مسئله ي مهم
                                                 قــــلــــب من است
قلب داغدار منـــــــ

++امان از وقتي همه دم از بي وفايي ونامردي بزنن

ولي خودشون استاد بي وفايي نامردي کردن باشن

++امروز از ان روزهايست که من ديوانه وار دوستش دارم چنان اشتياقي

در وجودم پر شده که مي توانم کتاب ها از احساس امروزم بنويسم

باران مي باردو مي بارد باران

وچنان پنجره اي اتاقم از صداي رعدوبرق مي لرزند که گويا کسي با مشت برجان انان افتاده

اصلا من در دنيا سه چيز را بيش از همه ي مخلوقات خدا دوست دارم:

يکي ديدن باران که براي امدن به زمين چنان عجله دارند که هر عابري راخيس ميکند

ديگري ديدن اسمان,اسماني که ابتدا وانتهايي ندارد هر چه هست,هست

اگر رسالت برعهده ام نبود انقدر به اسمان نگاه مي کردم تا خدا جانم رابستاند"حضرت محمد"

و در اخر
چيزي که من حاضرم تمام عمرم را فقط براي ديدن ان بگذارم

ديدن اسمانِ مهتابي

قبلا خوانده بودم از خصوصيات متولدين تير است که زير نور مهتاب تمام احساس خود

رابيرون ميريزند(وچه توصيف خوبي ازمن)


++جالبه خیلیم جالبه

تو پست پایینی نوشته بودم فقط 1 درصداز مردا قابل اعتماد هستن

نمیدونم چرا هیچکس از خودش دفاع نکرد

یا خودشونو جز اون 1 درصد حساب کردن یا خودشونم میدونن که....

بگذریم...

++خدا تا کی باید سکوت کنم؟؟

++خدایا گاهی حس میکنم

گِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِل کم اوردی

یه سری از ادمارو با لجن ماست مالی کردی....




نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


سرگردان

شنبه 1391/01/19 ساعت 9:57 بعد از ظهر

خدايا چه ميکني

بامن؟؟!!

اين من سرگردان وحيران

آنقدر حيران که هرلحظه ميميرد و

هر لحظه زنده ميشود


++ کم اند انان که مرگشان يکيست اغلب ادم ها هرروز ميميرند

++من ميخواهم زن باشم زني مرد وار تاهر نامردي ازنامردي خويش شرمگين شود وآرزوي مرگ خويش راکند

فقط99درصدازمرداهستند که1درصدازمردها رابي ابرو ميکنند
چقدرسخته زن باشي ولي بخواي به ي مرد,مردونگي ياد بدي

++خدايا مرا همچون علي کن يا حلاج يا عين اقضاه

فقط انسانيت ميخواهم....همين

چيست فرقي ادمي باجانور؟؟

++اين حديث قدسيو امروز خوندم حيفم اومد نذارمش:

هرگاه بنده ام رادوست بدارم خود گوش وچشم وزبان ودست اوخواهم شد بامن مي شنود بامن مي بيند بامن سخن ميگويد وبامن خشمگين ميشود

++خدايا چه بارگرانبهايي روي دوشم انداختي

ميترسم سالم به قصدنرسانمش



نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


حس خوش جنون

یکشنبه 1391/01/06 ساعت 8:45 بعد از ظهر

رنگ نـگات از اولــم خـيلي مـنو تـکون نداد

دستاي عـاشقت به من حّـس خوش جنون نداد

 

به هر کي گفتم که شايد يه روزي مال من بشي

روي خـوشي به مـن وانتـخاب مـن نـشون نـداد

 

درست مث ِ تقويمي که عوض ميشه سر بـهار

از ته دل دارم مي گم خوب شد گذاشتمت کنار

 

ازاولــم ديـده بــودم تـو چــشم تـو وفــــا نـبود

هـمش با ديـگرون بـودي حواس تو به ما نـبود

 

بـي هـوا هــروقــت اومـدم ازراه دور بـبيـنمـت

ديـدم کـه لبخنداي تو هـيچ کـدومـش به جـا نبود

 

خـيال نـکن بـدون تـو ? سـر بـه بـيابون مـي ذارم

تو صحرا آواره مي شم پا جاي مجنون مي ذارم

 

فکر نکني که تو بري روز و شبم يکي مي شه

ازغـم تـو تـرانه هاي تـلخ و گــريون مي ذارم

 

از اولم محبتام تو قلب تو اثر نداشت

نصيحتام هيچکدومش روي کارت ثمر نداشت

 

فهميده بودم که ديگه ارزش موندن نداري

بريدن از تو بردنه اصن ولاسم ضرر نداشت

 

قولا و وعده هاي تو يه طبل پوچ و خالي بود

دوست دارم گفتن تو هيچي نداشت پوشالي بود

 

شبي که سنگامو باهات واکندم و گفتم برو

تازه ديدم نخواستنت يه انتخاب عالي بود

 

خدا رو شکر که قلب من اون دل سنگتو شناخت

خوب شد که قلب عاشقم هستيشو پيش تو نباخت

 

من تازه فهميدم بايد تو جاده هاي زندگي

قصر بلور و رويا رو با عاشق حقيقي ساخت

 

درست مث ِ تقويمي که عوض ميشه سر بـهار

از ته دل دارم مي گم خوب شد گذاشتمت کنار




++بمان بامن,تنها توبمان

++میخواهم بروم

خدایا مرا ببر باخود




نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


دیگه منتظرت نیستم

پنجشنبه 1391/01/03 ساعت 3:20 بعد از ظهر

من وضو ميسازم
بااشــــک چشم
مطهرترين مايع دنيا

ونماز ميخوانم

رو به غروب
رو به آفتاب
رو به شــــب
نماز مي خوانم
نمازي ازجنس ياس
جانمازي از جنس لاله
عطرش همه جا رافرا گرفت
و چه بويي
و به شوق فــــــردا 

تا که فردا همچون شيران بشکنند

                                                 ملــــــــــتم زنجير هاي بنــــــــدگي
                                                          

++ماهي هاي اين حوالي ازکوسه ها وحشي ترند
ميش ها ,گرگ هارا مي درند

++من همچون اسپند بر روي اتش
انقدر سينه ام سنگين است که گوياسقف اسمان به يک باره روي ان افتاده است
هراسان,تب دار

++من سلطان دردم
سوگـــــــــــــــند
به هرانچه که روي اسمان وزمين است
سوگـــــــــــــــــند
 اگر خدا از اسمان به پيشم بيايد وخواهش وتمناکند تا دلم رابه دگري بسپارم
هرگز!
هرگز!
هرگز!
قبول نخواهم کرد



نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


چقدر سخته

شنبه 1390/12/27 ساعت 11:46 قبل از ظهر
چقدر سخته تنها راه رفتن
 چقدر سخته هر لحظه,هر ساعت,هردقيقه,هر ثانيه, تو فکرت باشه
چقدر سخته بدوني اون حتي براي ثانيه ايم به تو فکر نمي کنه
چقدر سخته بهش اميد بسته باشي ولي اون نااميدت کنه
چقدر سخته بدوني اون هيچوقت مال تو نبوده
چقدر سخته واست شده باشه غريبه
چقدر سخته باهر ضربان قلبت بهش بگي
دوست دارم ولي اون هيچوقت نشنونه
چقدر سخته تحمل فاصــــــــله ها
چقدر سخته بخاطر اون مريض باشي ولي اون حتي حالتم نپرسه
چقدر سخته روزاي بي تو بودن
چقدر سخته همش گوشيت دست باشه تا مبادا اون بخواد سراغي ازت بگيره وتو دير جوابشو بدي
چقدر سخته اون هيچوقت سراغي ازت نگيره
چقدر سخته اميدت نااميد بشه(سخت ترازاين ديگه تو دنياوجود نداره,شايد ي ادم تنها چيزي که داره فقط اميدش باشه)
چقدر سخته همش منتظرش بودن
چقدر سخته رفتنش عادت نشده باشه
چقدر سخته هرشب باقرص آرامبخش بخوابي
چقدر سخته هرشب هق هق گريه هاتو زير بالشتت پنهان کني
چقدر سخته اون هيچوقت نخونه نوشته هايي که فقط واسه اون نوشتي
چقدر سخته دروغ گفتن وقتي که حرفات دروغ نيست
چقدر سخته هرروز مُردن
چقدر سخـــــــته از سختيات بگي
در نگاهت
در شعرت
در کلامت
در راه رفتنت
در صدايت
در قلبت
سخت است
سخت


 ++سال نو مبارک( البته طبق گفته تقويم ها چون من باور ندارم)
تو اي پايان تنهايي پناه اخر من باش
تواين شب مرگي پاييز بهار باور من باش

++کاش ميشد انقدر به آسمان نگاه کنم تا خدا جانم را بستاند
++شکستم يک شبه پير شدم
باور نداري موهاي سپيد شده ام راببين



نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


من

پنجشنبه 1390/12/18 ساعت 12:9 بعد از ظهر

اما من!چه دردناک است ازمن سخن گفتن

از رنج هايم ميگويم...ايا رنج هاي مايکي است؟ رنج مرا,من حس ميکنم

چقدر سخت است نوشتن...امروز دستم به قلم نميرود پنجه هايم به حال خود نيستند به فرمان
من نيستند بيهوده ميکوشم ارامشان کنم,رامشان کنم يکباره چنان غافلگير شده اند که هنوز گيج اند

نميدانم چه شده فقط ميدانم تشنه ام؛من که چنين تشنه اسايشم ونيازمند ارامش,وچنين تشنه ونيازمند از ان سخن ميگويم

آوايم انچنان غريب وحسرت الود وهراسان است که به ترانه غمگين دختري تنها مي ماند که

درخانه دورافتاده خويش در قلب باغستاني خلوت کنار پنجره نيمه باز اتاقش نشسته است و 

مي خواند و چشم به راه کسي ست که هرگز نخواهد امد


من نه عاشقم ونه محتاج

چقدر چندش اور شده برايم از عشق سخن گفتن مدتهاست نميشنوم حرفها را,باور کنيد نميشنوم,ملتفت نميشنوم؛ نميشنوم,دگر مپرسيد


پشيمانم,چقدر پشيماني سخت است دگر حتي شرم دارم از برابر ايينه اي,شيشه پنجره اي بگذرم

تا نکند که دران حال چشمم به خودم بيفتد..چه شرم اور است

سال ها در حال گذرند 16 سالگيم در حال اتمام است,تقويم ها ميگويند اما من باور ندارم,چه کردم؟؟

واژه ها فقط واژه هستند کلمات,جمله ها فقط نوکر مردم اند و مردم جز زشتي و زيبايي چيز ديگري نميفهمند!!!مي فهمند؟؟

من همواره عاشق ان مدينه فاضله هستم تنها کلمه اي که به من ارامش ميدهد نه نه جمله ي

دگري زير اسمان هست که ارامشم رابيشتر ميکند

مني که هميشه مخاطب ژيد بودم:ناتانائل!بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در انچه بدان مي نگري

خوب بودن!کلمه هيجان اوري نيست. مدتهاست هيجانش رااز دست داده

ذره ذره مردن سخت است ولي اميدم ان است که باهرنفس گامي به سوي تو نزديک تر شوم...

اين است زندگي من...


++انقدر بدانيد که بارنج نوشتم دستانم توان نوشتن نداشتند قلبم نوشت

++خدايا زندگي دوبارمو شکر...خدايا تن سالمم راسپاس

++راست ميگفت توماس ولف:"نوشن براي فراموش کردن است نه بياد اوردن"در کتاب:فرشته ای به گذشته خود می نگرد

++و اما در اخر...چه کسي ميداند چه ميگويم؟؟



نوشته شده توسط بهار| لينك به اين مطلب |موضوع: |

مطالب جديدتر

مطالب قديمي‌تر


آخرين مطالب نوشته شده
نیازمند :: جمعه 1391/02/15
تو :: چهارشنبه 1391/02/13
مادرم زهرا :: سه شنبه 1391/02/05
سکـــــوتـــــ :: جمعه 1391/02/01
قلب داغدار من :: شنبه 1391/01/26
سرگردان :: شنبه 1391/01/19
حس خوش جنون :: یکشنبه 1391/01/06
دیگه منتظرت نیستم :: پنجشنبه 1391/01/03
چقدر سخته :: شنبه 1390/12/27
من :: پنجشنبه 1390/12/18
:: پنجشنبه 1390/12/04
سپندار مذگان روز عشق ایرانیان :: چهارشنبه 1390/11/26
:: پنجشنبه 1390/11/13
رفاقت قصه ی تلخیست که ازنامش گریزانم :: سه شنبه 1390/11/11
کاش :: شنبه 1390/11/01
:: چهارشنبه 1390/10/07
حسین(ع) :: شنبه 1390/09/05
برای خودم :: دوشنبه 1390/08/16
:: سه شنبه 1390/07/26
:: سه شنبه 1390/07/19
:: چهارشنبه 1390/07/06
... :: یکشنبه 1390/06/20
اخلاق... :: پنجشنبه 1390/06/10
:: پنجشنبه 1390/06/03
مولا علی.... :: جمعه 1390/05/28
:: چهارشنبه 1390/05/26
عزیزم...... :: دوشنبه 1390/05/24
تو... :: شنبه 1390/05/22
بازهم عشق.. :: سه شنبه 1390/05/18
زندگی :: سه شنبه 1390/05/18